مسائل شرعی شهرستان بافت

مسائل شرعی و فرهنگی شهرستان بافت

شهید سید حسین علم الهدی
نویسنده : محمد ابراهیم پور - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٠
 

زندگینامه‌‌ شهید دانشجو پاسدار سید حسین علم الهدی محل تولد: اهواز     تاریخ تولد: 1337 )سالروز شهادت امام موسی کاظم(ع )( 
تاریخ شهات: 16/10/1359       سن شهادت: 22 سال
محل شهادت: هویزه      علت شهادت: اصابت همزمان گلولة سه تانک به وی آخرین سمت: فرماندة سپاه هویزه
فعّالیتهای پیش از انقلاب :
 
1ـ تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان اهواز و ایجاد چندین کتابخانه  2ـ عضو فعـّال انجمن اسلامی دانشوران
3ـ آتش زدن سیرک رقاصهای مصری در اهواز                 4ـ عضو گروه موحدین
5ـ افشای ماهیت رژیم با راهپیمایی در روز عاشورا                         6ـ ترور نمایندة مزدور مجلس طاغوت
7ـ آتش کشیدن کنسولگری عراق در خرمشهر                              8 ـ شرکت در درس مقام معظم رهبری
9ـ منفجر کردن شهربانی کرمان بخاطر جنایتشان در مسجد کرمان       10ـ نقش مؤثر در کمک به زلزله‌ طبس      11ـ حمله به منزل فرماندار خوزستان و دستگیری وی                12ـ ترور مستشارآمریکایی (بالاترین مقام شرکت نفت)          13 ـ دانشجوی رشتة تاریخ در دانشگاه فردوسی مشهد
14ـ تحمل شکنجه‌های طاقت فرسای ساواک و عدم ذره‌أی اعتراف


فعّالیتهای پس از انقلاب :

1ـ جزو محافظین امام (ره) هنگام ورود به ایران           2ـ تشکیل کانون نشر فرهنگ اسلامی
3ـ فعّالیتهای فرهنگی و تدریس قرآن و نهج‌البلاغه          4ـ فرماندة سپاه هویزه
5ـ افشای ماهیت پلید تیمسار مدنی اولین استاندار خوزستان      6ـ فرماندة اعزام نیرو به مناطق جبهه
7ـ ترتیب ملاقات هزار عشایری با امام(ره) برای خنثی سازی نقشه‌های صدام                
8 ـ سخنرانیهای آتشین از صدای جمهوری اسلامی و پخش از کلیة بلند‌گو‌های مساجد شهر و جبهه


14 دی 1359 اولین عملیات ایران که با هماهنگی بین ارتش و بسیج طراحی شده بود انجام شد. هدف،  آزاد سازی پادگان حمید و رفتن به سوی خرمشهر بود. روز اول عملیات بخوبی انجام شد و برای اولین بار، حدود هزار اسیر عراقی گرفته شد. روز 15 دی نیز رزمندگان به پیش رفتند و قرار بود یک دسته‌ دیگر از رزمندگان از طرف جادة خرمشهر عملیات کنند و دو گروه عملیاتی، ارتش عراق را دور بزنند. لکن گروهی که از جادة خرمشهر عملیات کردند، نتوانستند به مواضع خود دست یابند.
ارتش عراق با 40 تانک, هویزه را محاصره کرد و بچه‌ها که عمدتاً از دانشجویان پیرو خط امام بودند, در شرایطی که به آنان وعدة فرستادن مهمات را داده بودند, یکی یکی بر اثر اتمام مهمات و تشنگی و گرسنگی به فیض عظیم شهادت نائل آمدند  و حسین نیز در نهایت به جمع یارانش پیوست.
سید حسین از کلاس اول ابتدایی، با شروع تعطیلات تابستانی، هر روز به مکتب قرآن می‌رفت. وی تا کلاس چهارم ابتدایی توانست قرآن را ختم نماید. با شنیدن اذان، دوستان خود را به مسجد می‌خواند و پس از نماز، جلسه قرائت قرآن برگزار می‌نمود.

عبادت
حسین  بیش از یک سال دانشجوی دانشگاه مشهد بود، در‌این مدت همه شب، یک ساعت قبل از اذان صبح از خواب برخاسته و برای اقامة نماز شب و عبادت، به حرم امام رضا(ع) می‌رفت.

نور بالا می‌زد
نیمه شب از خواب برخاستم، دیدم سید حسین چراغ قوه‌ا‌‌ی لای مفاتیح گذاشته و در حالی که به شدت گریه می‌‌‌کرد، دعا می‌خواند.

اهل حال
او غالباً موفق به نماز شب می‌شد, آنهم همراه با مناجات و گریه. شبهای جمعه که دعای شریف کمیل را می‌خواند بشدت می‌گریست, بخصوص در ایامی که در جبهه بسر می‌ برد.
مونس قرآن
پس از مدتی که به ملاقاتش رفتیم، از حسین سؤال کردیم چه چیز لازم داری که برایت بیاوریم. گفت:«  فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید.»

 

 

فرماندة کوخ نشین
رفت سفارش چندین سیخ کباب داد . من تعجب کردم ، که چطور ایشان خرج اضافی می کند ؟ کبابها را گرفت و حرکت کردیم. به یکی از مناطق مستضعف نشین رفتیم و سید حسین درِ چهار یا پنج خانه را زد . هر کدام در را نیمه باز می‌کردند ، ایشان کباب و نان را به آنها می‌داد و بدون اینکه کسی را ببینیم در را می‌بست. بالاخره فقط دو تا از کبابها باقی ماند . ظهر به منزل  ایشان رفتیم  و مادرش  با  شادی به استقبال سید حسین آمد. سید حسین سفره را باز کرد و به من گفت: « باید کبابها را بخوری. » هر قدر اصرار کردم، ایشان از کبابها نخورد و غذای آن روزش تنها مقداری نان و سبزی بود.

یاور مستضعفین
هر هفته حداقل یک شب برای کمک به مناطق محروم شهر، به آنجا می‌رفت و غذا  و وسایلی را که از طریق دانشجویان یا مردم جمع کرده بود، بین مستمندان توزیع می‌کرد .شبی  ساعت یک و دو نیمه شب با لباس خاکی به خانه آمد، در حالی که اشک در چشمش حلقه می‌زد  از وضعیت خانواده‌های  مستضعف، تعریف می کرد.
ای کاش همه ...
روزی سیدحسین پشت وانت نشسته بود که ناگهان با شدت به شیشه اتومبیل زد و به راننده گفت «بایست». وقتی ماشین ایستاد، گفت: «عقب بیا». بعد از مسافتی که آمدیم، گفت: « همین جا بایست.» سیدحسین از ماشین پیاده شد و رفت به سراغ زن روستایی که با چند بچه و مقداری اثاثیه منزل در کنار جاده ایستاده بود. پرسید:« کجا می‌روید؟ » گفت: «می‌خواهیم به شهر برویم.» حسین به ما گفت: « کمک کنید اثاثیه‌اش را سوار ماشین کنیم.» آن زن و بچه را سوار کردیم و به شهر رساندیم. ما به حسین اعتراض کردیم که در این جادة خطرناک نزدیک بود ما را به کشتن بدهی. حسین گفت: «ما برای نجات همین‌ها می‌جنگیم».

همدردی
هوای اهواز بسیار گرم بود.¬کولرگازی خریده بودیم , اما حسین هر شب در پشت‌بام می‌‌خوابید.¬می‌گفت:¬«مگر همة مردم کولر دارند¬که¬من زیر¬کولر بخوابم.»
ساده زیستی
 1ـ در آن زمان ماشین‌هایی در اختیار نهادهای انقلابی بود , امّاحسین از آن ماشین‌ها استفاده نمی‌کرد و با پولی که قرض کرده بود، یک دستگاه موتور گازی خریده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتور گازی به جلسه فرماندهان، رادیو اهواز، کلاس‌‌ها و …. می رفت.

2ـ همیشه لباسهای  بسیار ساده می‌پوشید و رفتاری بسیار متواضعانه داشت.‌‌‌‌

احترام به مادر
نسبت به مادرش بسیار تکریم می‌‌کرد و غالباً دست ایشان را می‌بوسید.

میهمان نواز
سید‌حسین بسیار انسان اجتماعی و مهمان دوست بود. کمتر دیده می‌شد که به تنهائی راه رود و چند نفر به همراه او نباشند. اگر روزی تنها به خانه می‌آمد ، همه تعجب می‌کردیم .بخصوص در ماه رمضان , هیچ شبی نبود که چند نفر از برادران مسجد را به همراه خود برای صرف افطار نیاورد.

عاشق امام(ره)
با اینکه بیشتر از چند روزی ازآزادی حسین از زندان آنهم با آنهمه شکنجة طاقت فرسا نمی گذشت وی برای ورود امام(ره) به ایران سریعاً خود را به تهران رسانید و یکی از معدود افراد مسلحی بود که حفاظت ازحضرت امام(ره) را بعهده داشت. حسین در درگیری خونین 22 بهمن و تسخیر پادگانها نیز در کنار امت قهرمان, جانفشانی‌های بسیار نمود.
محبوب امام (ره)
برادر محسن رضایی: پس از شهادت برادران، خدمت حضرت امام خمینی(ره) رسیدم و از صفات و ویژگیهای برادر علم الهدی گفتم. وقتی امام‌(ره) سخنانم را شنید ,شروع کردند به اشک ریختن؛ در اینجا من ناراحت شدم که چرا امام(ره) را ناراحت کردم. امام(ره) با حال ناراحتی دستهایشان را بلند کردند و دعا کردند:«خدایا شهدای ما را قبول کن!»

تأ‌ثیر
در سال 53 , حسین با زندانیانی هم بند بود که همه خلافکار بودند؛ دزدی‏، دعوا و ... وقتی حسین وارد این بند شد، بعضی از زندانیان او را مسخره می‌کردند و می‌گفتند: «باکی دعوا کردی؟ چی‌ دزدیدی؟ و …» چند روز بعد مأ‌موران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزهکار، به امامت حسین، نماز جماعت می‌خوانند و جلسه‌ قرآن برپا کرده‌اند! .بلی, حسین توانسته بود چند نفر از آنها را نماز خوان کند . لحظاتی بعد به دنبال گزارش زندانبانها ، مأمور ساواک وارد زندان شد و حسین را زیر مشت و لگد قرار داد و بعد  او را به درختی که در حیاط زندان بود، ریسمان پیچ نمود و در هوای سرد زمستان رها کرد.

جذب دشمن
روزی سید‌حسین به من گفت: «ما برای شناسایی منطقه احتیاج به فردی داریم که همة منطقه را بشناسد. » به او گفتم: «فردی را می‌شناسم که از نظر آشنایی با منطقه بی‌نظیر است و معروف است که حتی با چشم بسته و بوییدن خاک، نام منطقه را می‌گوید.»
حسین گفت: «برویم سراغش» گفتم: «نه,  او با ما همکاری نمی‌کند، او با قاچاقچی‌ها هم دست است». حسین گفت: «شما کاری نداشته باش، بلند شو برویم سراغش.» هر چه اصرار کردم که همکاری او به صلاح نیست، سید حسین قبول نکرد. بالاخره در تاریکی شب، رفتیم به منزل او. وقتی در را باز کرد، حسین با گرمی و صمیمیت با او سلام و احوالپرسی کرد و گفت: «از شما می‌خواهم که لشکر اسلام را یاری کنی». آن فرد گفت: «من در طرف مقابل شما پاسدارها هستم و با قاچاقچی‌ها همکاری می‌کنم.» اما باز سید‌حسین اصرار کرد. سرانجام پذیرفت که فردا به سپاه بیاید و صحبت کنند. بعد سید‌حسین، اسلحه خودش را بیرون آورد و دو دستی به ایشان تقدیم کرد. آن بندة خدا گفت: «من اسلحه دارم و نیاز به اسلحه شما ندارم.» اما سید حسین گفت: «نه، باید این را بگیری که فردا پیش ما بیایی». او با شوخی گفت: «ممکن است با همین اسلحه به طرف شما شلیک کنم.» سید‌حسین گفت: «نه، شما برادر ما هستی»
بعدها ایشان وارد سپاه شد و بکلی تغییر کرد و در تمام شبیخون‌ها، بچه‌ها را راهنمایی می‌کرد. این برادر عزیز، بعدها به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
اما ایشان توجه نکرد. بلافاصله دیدم یکی از پاسداران رفت و کفشهای مرا  آورد. من خیلی تشکر کردم. بعد از چند دقیقه اذان گفتند و دیدم همان برادری که کفش‌های مرا آورد، امام جماعت است. از بچه‌ها سؤال کردم:  « ایشان کیست؟» گفتند: «او حسین علم الهدی , فرماندة سپاه است».

اخلاص
وقتی عشایر در حسینیة جماران حضور یافتند، حسین به یکی از برادران مأموریت داد که در محضر حضرت امام خمینی(ره)، چند کلمه‌ای صحبت کند و وفاداری عشایر را اعلام نماید. حسین ,هنگام فیلمبرداری از جمعیت نیز، پشت ستون بود، تا در  تلویزیون دیده نشود. بعد از مراسم، یکی از دوستان از حسین سؤال کرد: «چرا خودت در محضر امام(ره) صحبت نکردی؟!» حسین گفت: «ارزش کار، به اخلاص است. نمی‌خواستم خودم را مطرح کنم» حسین هیچ وقت در دوربین ظاهر نمی‌شد.
گریه بر مظلومیت امام علی(علیه السلام)
1ـ برادر آهنگران: نیمه‌های شب بود که نهج‌البلاغه می‌خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره‌اش برافروخته شده و دارد اشک می ریزد. بعداً که آن قسمت نهج‌البلاغه را باز کردم , دیدم همان خطبه‌ای است که حضرت علی(ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‌کند و می‌فرماید: أَیْنَ عمار؟ أیْنَ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست…
2ـ روزی حسین به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهری درخواست نمود که تحقیق خود را ارائه دهد، لکن ایشان آمادگی نداشت. نفر دوم و سوم نیز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‌اند. حسین با ناراحتی شدید، از کلاس بیرون رفت و در حیات تربیت معلم قدم می‌زد. شهید علی جمالپور که استاد فلسفه بود، حسین را دید که بسیار نگران و ناراحت است .خواهران کلاس سراسیمه از آقای جمالپور خواستند که واسطه شود و ازطرف آنها از حسین معذرت خواهی نماید. وقتی برادر جمالپور از حسین معذرت خواهی کرد، حسین با گریه گفت: «من از خواهران ناراحت نیستم، من بر مظلومیت حضرت علی(ع) گریه می‌کنم که چرا حتی ما شیعیان، او را درک نمی‌کنیم.»
3ـ از پله‌ها که بالا رفتم صدای هق هق گریه‌ای مرا بر جای خود میخکوب کرد سراپا گوش شدم چند پله بالاتر رفتم حسین بود که نهج‌البلاغه می‌خواندو می‌گریست وچه سوزناک و پردرد می‌گریست.


معرفت
صبحها در زمین چمن نرمش می‌کردیم. با اینکه هوا بسیار سرد بود و نم صبحگاهی روی چمنها نشسته بود , سید حسین کفش و جورابش را در می‌آورد و با پای برهنه، ما را رهبری می‌کرد. یک وقت از ایشان سؤال کردم: «که چرا چنین می‌کنی؟»گفت: «در تاریخ خوانده‌ام که پیامبر(ص) زمینی را که محل تمرین مجاهدان بوده است، بوسیدند. من به احترام زمینی که پیامبر(ص) آنرا بوسیدند، کفش و جورابم را  در می‌آورم.»

خودسازی
1ـ در ایامی که حسین در مشهد بود، غالب روزهای جمعه به کوه می‌رفت و علاوه بر آن سعی می‌کرد که روزه بگیرد.
2ـ رفته بودیم آبشار اطراف مشهد. حسین پیراهنش را درآورد و کمرش را زیر آبشار قرار داد، و سعی می‌کرد که بتواند فشار آب و¬سردی آن را تحمل¬کند . به او گفتم: « چرا اینطور میکنی؟» گفت : « باید خودمان را بسازیم تا بتوانیم در مقابل شکنجه‌های ساواک مقاومت کنیم.»

3ـ هر روز صبح، شهید علم الهدی بچه‌ها را به دو ستون می‌کرد و خود در‌‌ وسط قرار می‌گرفت و می‌گفت: «حرکت کنید.» آنقدر از شهر بیرون می‌رفتیم که قابل رؤیت نبود. حسین, آنقدر بچه‌ها را می‌دواند که نزدیک بود از شدت خستگی بیافتند. با این حال دستور می‌داد سریع بدوید. بچه‌ها می‌ماندند و می‌گفتند: «آقا سید بس است. دیگر داریم می‌افتیم.» ایشان می‌گفت: «تا حالا مقاومت بود و از حالا به بعد، استقامت!» بعد از این که همه دویدند، وارد سپاه می‌شدیم و حالا نوبت نرمش بود. نیم ساعت نرمش می‌کردیم. بچه‌ها فکر می‌کردند، بعد از نرمش، دیگر راحت می‌شوند. اما بعد از نرمش دوباره می‌گفت: « حرکت کنید!» و دوباره می‌رفتیم تا بیرون شهر و بعد از مقداری دویدن بر می‌‌گشتیم. در تمام این مدت همة بچه‌ها می‌بریدند، اما شهید علم‌ا‌لهدی، سر¬حال بود و دیگران را هدایت می‌کرد.
البته هدفش از این همه سخت‌گیری این بود که بچه‌ها بتوانند در عملیات بر علیه عراق، آمادگی جسمی داشته باشند و از استقامت خود بهره‌ ببرند.


الگوی دانشجویان و طلاب
حسین با اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند، آنقدر بحث و گفتگو می‌کرد که حتی بعضی‌شان گفته بودند: «اگر حسین، در کلاس باشد، ما به کلاس نمی‌آییم!»

امتحان الهی
 در نیمة شب، یکی از دوستان حسین به اتاق وی مراجعه می‌کند و می‌بیند که حسین روی کتاب، خواب رفته است. ایشان با آرامی چراغ را خاموش می‌کند. بلافاصله حسین از خواب بلند می‌شود و می‌گوید : «چراغ را روشن کن!» آن برادر می‌گوید: «چرا نمی‌خوابید، نزدیک صبح است.» حسین می‌گوید: «فردا امتحان دارم.» به او می گوید: «چه امتحانی؟ چه درسی؟ گویا خواب هستی.»حسین چشمانش را بازمی‌کند ومی‌گوید:  « خداوند هر روز از ما امتحان می‌گیرد.» چراغ را روشن می کند و بازبه مطالعة خود ادامه می‌دهد.

مبلغ دین
هر جا که حسین بود، نماز و قرآن و نهج‌البلاغه هم بود. همیشه می‌گفت: « صمیمی‌ترین رفیق تنهائیم نهج‌البلاغه است.»
جایگاه علمی
مقام معظم رهبری:  از حسین , همین بس که هر وقت با هم به جبهه می‌رفتیم، از ایشان می‌خواستم که به جای من، برای رزمندگان صحبت کند.

 

تلاش علمی
در مدت کوتاهی که در مشهد بود، بسیاری از کتب معتبر تاریخ اسلام به زبان عربی و فارسی را مطالعه و یادداشت برداری کرده بود.
فعّالیتهای فرهنگی
1ـ کتابهای مذهبی بین بچه‌های فامیل و محله و مدرسه توزیع می‌کرد، و نتیجة مطالعه آنها را جویا می‌شد . در‌‌ تأسیس کمیته‌‌های انقلاب، تلاش می‌کرد. بعنوان معلمی دلسوز، اقدام به برگزاری کلاس قرآن، نهج‌البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران، جهاد سازندگی، تربیت معلم و ... نمود.
2ـ در چند مسجد از مساجد شهر ،کتابخانه و کلاس برای نوجوانان تشکیل داده بود.
3ـ در ایام تحصیل، با تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستانهای اهواز، انجمن‌های اسلامی را تبدیل به کانون جذب جوانان نموده بود. از آنجا که حسین در بیان سخنرانی و دکلمه توانایی شگرفی داشت, از سن نوجوانی برای ایراد سخنرانی در دبیرستان‌های مختلف و انجمن اسلامی‌ها دعوت می‌شد.


سخنران انقلابی
1ـ درپایان اغلب راهپیمایی‌های زمان انقلاب،دراهواز سخنرانی می‌کردونیز قبل از خطبة نماز جمعة شهرستانهای مختلف به ایراد سخنرانی می‌پرداخت.
2ـ سخنرانی آتشین حسین، با عنوان درس‌هایی از نهج‌البلاغه, از صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز اهواز پخش می‌شد و همچنین در روزهای ابتدایی جنگ تحمیلی، برنامه‌هایی با عنوان « جنگهای پیامبر» اجرا می‌نمود که همزمان از بلندگوی همة مساجد شهر و جبهه‌ها ، شنیده می‌شد. تدبیر سیاسی
حسین پیشنهاد کرد برای اعتراض به حکومت نظامی و نیز رساندن پیام به گوش همة مردم، در یک ساعت معین از بلندگوی همة مساجد شهر، بمدت 15 دقیقه، تکبیر بگویند. این طرح برای اولین بار در اهواز اجرا شد و همین که تکبیر گفتن از بلندگوی مساجد شروع شد، مردم نیز به پشت بام‌ها آمده و سراسر شهر، شعار و فریاد الله اکبر سردادند.


بصیرت سیاسی
زمانی که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، مدنی را بطور کامل نمی‌شناختند، سیدحسین یک پروندة قطور از خلاف‌‌‌کاریها و خیانت‌های مدنی جمع‌آوری کرده بود و با پولی که قرض کرده بود ,روزنامه دیواری بزرگی به عنوان ¬¬¬¬ «افشاگری مدنی» چاپ کرده و در همة شهرها توزیع کرد. سرانجام شب قبل از انتخابات، دانشجویان پیرو خط امام اسناد مربوط به وابستگی مدنی به آمریکا را از تلویزیون سراسری قرائت و امت قهرمان را در جریان امر قرار دادند.
فعّالیت سیاسی
صدام اعلام کرده بود ,مردم خوزستان طرفدار او هستند و او به بهانة آزادی آنان لشکرکشی کرده است. دیدار عشایر با حضرت امام(ره) می‌توانست همه شایعات را خنثی کند. به همین دلیل ,حسین ترتیب دیدار 1000 نفر عشایر را با امام داد. این دیدار علاوه بر انعکاس جهانی، روحیه¬ای عالی در عشایر بوجود آورد. 
نهی از منکر
در سال 1351 یک سیرک مصری به اهواز آمده بود که در جهت فساد اخلاقی جامعه، گام برمی‌داشت.حسین در این زمان نوجوان 14 ساله‌ای بود. وی به همراه دو تن از دوستانش، در یکی از ساعات روز که کسی در آنجا نبود، با بمب بنزینی آن مکان را به آتش کشیدند و بعد نامه‌ای را تهیه کردند و مخفیانه به مسؤول سیرک رساندند.در آن نامه نوشته بودند:«در زمانی که اسرائیل، مردم مظلوم فلسطین را آواره کرده است و ما باید دست به دست هم بدهیم و مسلمانان جهان را بیدار کنیم، جای تعجب است که در این شرایط، شما برای به فساد کشاندن جوانان کشور ما، به ایران آمده‌اید و …»

 

 

مسیر حرکت خود را تغییر دادند تا به دور فلکه‌ای که مجسمة شاه در آن است، نچرخند. و پشت به شاه حرکت کنند!
فدایی امام(ره)
رژیم عراق به امام(ره) گفته بودند که عراق را ترک کنند. در پی این ماجرا گروه موحدین، تصمیم گرفتند کنسولگری عراق در شهر خرمشهر را آتش بزنند. با اینکه مأموران  مسلح , اطراف آن محل را محاصره کرده بودند.  اما حسین و سه نفر از دوستانش پس از درگیری با مأموران، به ساختمان نزدیک شدند تا آنجا را به آتش بکشند. این عملیات در رادیو‌های بیگانه انعکاس وسیعی داشت و دوستان حضرت امام را بسیار شاد نمود.

از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن
امام(ره) در پیامی فرمودند: «نمایندگان مجلس شورا، غیر قانونی‌اند و باید مجلس تعطیل شود.» یکی از نمایندگان روحانی‌نما, سخن امام را مورد تمسخر قرار داده و نیز نسبت به حرکت انقلابی مردم بسیار توهین می‌کرد. حسین و دو نفر از دوستانش تصمیم گرفتند، آن نماینده را مجازات نمایند. سرانجام روزی به طرف ماشین او تیراندازی نموده و او را مجروح  نمودند.بدنبال این عملیات، مجلس شورا کاملاً تعطیل شد و نمایندگان برای حفظ جان خود از آمدن به مجلس، خوداری کردند.

مجازات انقلابی
امام خمینی(ره) در پیامی، صنعت نفت را به پیوستن به مردم دعوت کردند. اما مأموران رژیم اجازة چنین کاری را نمی‌دادند. بدنبال پیامِ امام(ره)، گروه موحدین ریاست مناطق نفت‌خیز شرکت نفت (مستشار امریکایی) را مجازات انقلابی نمودند.  پس از این برنامة چریکی بسیار مهم، اعتصاب شرکت نفت، کامل شد و بدینوسیله اساسی‌ترین ضربه بر پیکرة نیمه جان رژیم شاه وارد شد.

مرد خطر
حسین و دوستانش تصمیم می‌گیرند به حکومت نظامی، ضربه‌ای وارد سازند. برای این کار حساس‌ترین منطقة شهر را در نظر می‌گیرند؛ جایی که خانة فرماندار نظامی، صدا و سیما، استانداری و ... در آن قرار داشت. آنها برای تهیه اسلحه با چند مأمور رژیم، درگیر می‌شوند.ناگهان سربازان مستقر در منطقه ,متوجه حضور انقلابیون می‌شوند و به سوی آنها شلیک می‌نمایند. همة افراد فرار می‌کنند اما حسین، در محاصره قرار می‌گیرد و دستگیر می‌شود.

حماسة نظامی
همینکه شب فرا می‌رسید، حسین به‌ همراه تعدادی از بسیجیان با تجهیزاتی بسیار مختصر و اندک بسوی جبهة دشمن حرکت می‌کردند و  شب به دشمن ضرباتی وارد کرده و هنگام صبح به مقر خود باز می‌گشتند.
بصیرت نظامی
یک بار شخصاً با بنی‌صدر بحث کرد و به او گفت: « هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‌توانیم استفاده کنیم و به عراق ضربه بزنیم.» اما بنی صدر معتقد بود که باید هویزه تخلیه شود. حسین طی نامه‌ا‌ی به آقای خامنه‌ای، موقعیت ویژة هویزه را تشریح کرد و آنقدر پافشاری کرد که نه تنها سپاه هویزه عقب نشینی نکرد، بلکه ارتش نیز به آنان پیوست تا عملیات 14 دی را انجام دهند.
فعّالیت‌‌ نظامی
حسین در جلساتی که در محضر حضرت آیت الله خامنه‌ای، دکتر چمران و دیگر فرماندهان برگزار می‌شد، از موقعیت جبهه‌ها کسب اطلاع می‌کرد و متناسب با نیاز هر منطقه، نیروهای داوطلب را به جبهه‌های مختلف، راهنمایی می‌کرد.

تدبیر نظامی
سید حسین ,طرح کانال دور شهر را برای حضرت آیت الله خامنه‌‌ا‌ی، توضیح داد. این طرح با پیشنهاد سید حسین طراحی و اجرا شده بود تا اگر تانک‌های عراقی پیشروی کردند، نتوانند  وارد شهر شوند.


غیرت
یکی از مأمورین گارد، به یکی از خواهران چادری که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش می‌کند. حسین¬که شاهد این جسارت بوده، به مأمور، پاسخ تندی می‌دهد و¬مأمورهم، حسین را دستگیر و¬پس از ضرب و شتم به داخل¬کامیون پرتاب می‌کند. عده‌ای  از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، علیه آن مأمور شعار¬ می‌دهند و بعد همگی جلوی¬کامیون¬می‌¬نشینند و¬می‌گویند:«تا¬حسین را آزاد نکنید، از اینجا حرکت نمی‌کنیم.»سرانجام با آزادی¬حسین، اعتصاب¬خواهران¬به پایان می‌رسد.

شجاعت
حسین پرچم سیاهی بدست می‌گرفت و در فاصلة حدود صد متری از سربازان رژیم , فریاد (الله اکبر) سرمی‌داد. مردم با دیدن این شهامت، او را همراهی می‌کردند و همین که جمعیتی حدود 30 الی 40 نفر جمع می‌شدند, مأموران نظامی با گاز اشک‌آور و تیراندازی، آنها را متفرق می‌کردند. در آن زمان چندین بار با فریاد حسین، تظاهرات خیابانی شکل گرفت.

شهامت
1ـ مأمورین ساواک , حسین را به منزل آوردند تا اتاق او را مورد بازجویی قرار دهند. وقتی که مأمور ساواک با پوتین نظامی وارد اتاق شد، حسین با حالت پرخاش و صدای بلند به او گفت: «ما روی این فرش‌ها نماز می‌خوانیم، کفش‌هایت را درآور!» مأمور ساواک که از آن همه جسارت و شهامت این نوجوان شگفت زده شد، کفشهایش را درآورد.

2ـ در جریان بازجویی دادگاه نظامی نیز صریحاً اعتراض و انتقاد می‌نمود. در زندان نیز موضعی بسیار انقلابی و مکتبی داشت و هرگز با کمونیست‌ها سازش نکرد.

 

کردند و مقابل مقر سپاه پاسداران تجمع نمودند. در آنجا, حسین سخنرانی انقلابی ایراد نمود و مردم را به جهاد فی‌سبیل الله دعوت کرد


2ـ حسین در هماهنگی تظاهرات و اعتصابات دانشگاه و شهر؛ تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) ؛ در تظاهرات خیابانی؛ درگیریهای دانشجویان با گارد دانشگاه؛ آتش زدن مرکز پلیس و… نقش مؤثری داشت.


شکنجه
مأمورین رژیم شاه، حسین را در بدترین شرایط دستگیر کردند؛ در حکومت نظامی، در کنار خانة فرماندار نظامی، همراه با بمب و اسلحه. حسین خود را برای شکنجه‌های سخت آماده کرده بود. مدتی حسین زیر شکنجة مأموران نظامی بسر می‌برد. آثار سیگار روشن و شکنجه‌های وحشتناک دیگر تا لحظة شهادت نیز، (یعنی دو سال بعد) بر بدنش به چشم می‌خورد.
حکم اعدام برای او صادر کرده بودند و تنها در انتظار یک جمله اعتراف و یا معرفی دوستانش بودند. اما حسین این آرزو را بر دل آنها گذاشته و هرگز به داشتن اسلحه و معرفی دوستانش لب نگشود و زیر شکنجه‌ها، از نام علی(ع) استمداد می‌‌جست و می‌گفت:«مرا بی خود گرفته‌اید.»سرانجام بهمن 57 فرا رسید و همة زندانیان سیاسی، از جمله حسین، پیروزمندانه به آغوش ملت بازگشتند.

 

شهیدان فکر آب و نان نکردند    خدای خویش را پنهان نکردند

وقتی به ملاقات حسین رفتیم ,چشم‌های او به رنگ خون بود. احساس کردیم قد او بلند‌تر به نظر می‌رسد. بعداً این مسئله را از او جویا شدیم, گفت:
«بر اثر شکنجه به وسیلة دستگاههای الکتریکی و شلاق و … تمام بدنم مجروح و کف پاهایم نیز به حدی تاول داشت که نمی‌توانستم آنرا به زمین بگذارم، و در وقت ملاقات کفشهای مخصوصی که کف آنها ابر بود به من داده بودند تا شما متوجه جراحت پایم نشوید.»

 

به او گفتم:  «فردا عملیات است و در گرد و غبار فردا، دوباره سرت کثیف می‌شود». گفت: «بهرحال می‌خواهم سرم را بشویم».گفتم: «مگر قرار است به تهران بروی؟»
گفت: «نه، فردا به تهران نمی‌روم, به جای مهم‌تری می‌روم» گفتم «کجا؟» گفت: «ملاقات خدا»

 

پیش‌بینی شهادت
1ـ گفتم:«تو فکری سید؟»گفت: «وقتی وارد هویزه شدم, تصمیم گرفتم هر چه از قرآن و نهج‌البلاغه فرا گرفته‌ام در عمل پیاده کنم. حالا احساس می‌کنم که روز پرداخت نزدیک است و به زودی پاداش خود را دریافت خواهم کرد.»


2ـ به «طاهریه» که رسیدیم حسین ایستاد و نگاهی طولانی به اطرافش انداخت. رفته بود تو فکر. حالت عجیبی داشت طوری که هیچکدام جرأت نکردیم بپرسیم چرا توقف کرده است یا به چه می‌اندیشد. بعد از مدتی روی چرخاند طرف حسن. گفت: «اینجا طاهریه است؟» حسن گفت: «بله» لبخندی برلبان حسین نشست. لبخندی که آن روز معنی‌اش را نفهمیدیم. آیا حسین فهمیده بود که طاهریه, قتلگاه او و یاران با وفایش است؟‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‌
طور عجیبی دشت را نگاه می‌کرد. انگار یادش رفته بود که همراهانی دارد. بعد دست گذاشت روی شانه قدوسی و با مهربانی شانة او را فشار داد و گفت: «فکر می‌کنم به زودی نتیجة زحماتمان را ببینیم.»  پرسیدم: «خبری رسیده سید؟ عملیاتی در پیش است؟» لبخندی زد و چیزی نگفت.

وصال عاشقانه
همرزم شهید:من صدای خرد شدن استخوانهای حسین را هنگام گذشتن تانک‌ از روی پیکر نیمه جانش شنیدم. وقتی جنازة محمدحسین پیدا شد, طوری تانک بر او و یارانش رانده شده بود که آرپی‌جی¬اش پرس شده بود و جسد وی طوری پودر شده بود که استخوانی هم نمانده بود، بجز آن قرآنش.


خون نوشته
 به شاگردانم سفارش و تأکید می‌کنم که مطالعة نهج‌البلاغه را ادامه دهند.
حضرت امام(ره)
 «او (شهید علم‌الهدی) به جوار خدای متعال رفت که از مکه بالاتر است.»