رزم حرّ

  دو جاذبه نیرومند درصحنه است ، همچون دو قطب متضاد مثبت و منفى . و در این میان ،حرّیکنوسان  است ، یکتردیداست و یکعقربه سرگردان .

به یاد سخنآموزگار قرآن خود مى افتد که سالها پیش در گوش حرّ خوانده بود:هرگاه بین دو کار،مردّد شدى و تشخیص حق بر تو دشوار گشت و وسیله اى براى سنجش آن نداشتى ، ببین ، هرکدام از آن دو به تو سود مادى نمى رساند، حق همانست

و حرّ مىبیند که در سپاه یزید، سخن از وعده هاى زر و سیم و ریاست و حکومت است وتشویقها براىکشاندن مردم به سوى خود و نشان دادن چشم اندازهاى زیبا و آینده هاى درخشان و... امااز سوى حسین ، هیچ یک از اینگونه نویدها داده نمى شود و سود دنیایى هم در کار نیست وسخن از کشته شدن است و آماج تیر و شمشیر قرار گرفتن .

این شناخت ، فِلِشى بود کهحرّرا به سوى جبهه حسینراه  مى نمود.

حرّ،تصمیم مى گیرد که به گروه هواداران حسین بپیوندد و در کنار اصحاب انقلابى و آزادهحسین ، که هر کدام سمبل افتخار و شرف اند، قرار گیرد و از مرزپوچى  وهیچى  گذشته ، بهحقیقت  بپیوندد. این تصمیمى نیست که یک مرتبه در ذهن حرّجرقه اى بزند و از نظر روانى ،تصمیمىخلق الساعه  باشد بلکه زمینه این آهنگ ،ازسالها پیش در وجود و نهادش نهفته است ،

حرّ به اجبار و اکراه ، وادار به بیعتبایزید شده است و از اینکه از طرف او بر منصبى گماشته شده است ، احساس نگرانىوناراحتى مى کند و همواره ، شکنجه وجدان درونى خویش را مى چشد.

تصمیم حرّ براىگسستن از یزید و پیوستن به حسین علیه السّلام  گرچه در ظاهر یک تصمیم ناگهانى بهنظر مى رسد، اما سالها همچون نهالى در خاطر حرّ، جوانه زده ورشد کرده است و اینکچونان درختى تنومند، بارور گشته است و میوه اشحرّیت  است وحرّراحرّوآزادمى کند.

حرّ، در دل مى خواهدکه به جبهه حسین علیه السّلام  که جبهه حق وعدل و حیات و جهاد و جاودانگى است ،بپیوندد و آمدن شمر به کربلا، با فرمان قاطع براى جنگ با حسین و کشتن این بزرگ مرد،که در زمان سکوت مرگبار مردمى که درمقابل حاکمیّت ظلم ، تنها به فکر شهوت و شهرت وآب و نان خویشند، قامت اعتراض برافراشته است و بر مظاهر فریبا و ناپایدار و گذراىزندگى این سرا، پشت پا زده است ، آخرین قطره ایست که پیمانه تحملش را لبریز مى سازد،مى بیند که پس از اندک مدّتى ، پیکار جدّى که او از ابتدا چنین گمانى به آن نداشتهآغاز مى شود و به ناچارباید در صف قاتلین امام ، بجنگد و با این درگیرى و دست آلودنبه خون پاکان ،بدنامى را در این دنیا و دوزخ را در آن دنیا، براى خویشتنبرگزیند.

حرّ، در آستانه این تولد مجدد و دراندیشه انتخاب راهى است که مى بایست تنهابپیماید.

طوفانى مهاجم و موجى خروشان وخشمگین ، در درونش برپاست و یک لحظه آرام ندارد. اینحالت ، در هرکس که بر سر یک دوراهى حسّاس قرار گیرد و در آستانه یک انتخاب بزرگ و سرنوشت ساز و بنیادى باشد، وجوددارد.

و اینجاست کهاختیارواراده  کهامانت عظیم خداوند نزد انسانهاست ، در برگزیدن راه و بیراهه ، ایفاى نقش مى کند وسرنوشت انسان را رقم مى زند.

حرّ، در اندیشه اینپیوستن به صف حسین  است و مى لرزد. یکى از هم قبیله هاى آشنایش ، مىپندارد که حرّ از جنگیدن بیمناک است ، مى گوید: اى حرّ! من تو را ترسونمى دانستم ،شجاعت و بى باکى و دلاورى تو، میان عرب ، ضرب المثل است . اگر از من درباره شجاعترینرزمندگان بپرسند، هرگز از نام تو نمى گذرم، اکنون چگونه از این گروه اندک شصت هفتادنفرى که در محاصره کامل ما هستند، بیم دارى ؟

از خدا بیم دارم .

براى چه ازخدا؟

چون مى خواهند مردى مظلوم را به قتل برسانند و به ناحق ، خون پاکى را برزمین بریزند و فریاد شورانگیز حسین را خاموش سازند.

حسین مظلوم نیست ، بلکه ظالماست چون بر خلیفه شوریده و قصد اخلالگرى و ایجادناامنى دارد تا آتش جنگ داخلى رابین مسلمانان شعله ور سازد.

این وضع ، صلح و آرامش هست ولى براى یزید وعمال جیرهخوار او و وابستگان به دستگاهش ...

اکنون چه قصد دارى ؟

حرّ، با صلابتى آهنینپاسخ مى دهد:

مى خواهم از دو راهى بهشت و دوزخ ، راه بهشت رابرگزیده و به حسین ملحق شوم ،اگرچه قطعه قطعه شوم و مرا در آتش بسوزانند؛ چون مرابر آتش ‍ دوزخ ، شکیبایى نیست .... 

اگر سپاه کوفه و نیز افسران ارتش و فرماندهان سپاه ، کمترین بویىببرند که حرّدر سر، هواى دیگرى دارد، او را به عنوانخیانت  وجاسوسى، اعدام خواهند کرد، یااو را نزدیزید خواهند فرستاد.

..سرانجام ، در مقابل چشمهاى مبهوت و نگران هزاران سربازنهیبى به اسب خویش مى زند و خود و پسرش به اردوى حسین مى پیوندند. حرّاینک در برابر خیمه هاى اردوگاه حسین است . با این تغییرجهت  و پیوستن به جبهه حرّیت و آزادى ،توبه  کرده است ، چه ، او توبه را فقطاستغفار زبانى نمى داند، بلکه بازگشت ازباطل به حق و پشیمانى از گذشته و تدارک وجبران زیانهایى که به بار آورده است ،در نظر او از مفهوم سازنده توبه ، جدا نیست .

فرزند پیغمبر! جانم فداى تو باد! من همان کسم کهراه را بر تو گرفتم و بردل خاندانت ترس ریختم ، اینک ، آگاهانه و از روى شناخت بهسویت آمده ام و مى خواهم که با فدا کردن جان در رکاب تو و در راه آرمان و هدف مقدستو، توبه کنم ، آیا توبه ام پذیرفته است ؟.

حرّ، چند لحظه میان یاءس وامید است و پس از گذشتن این لحظه ها که در نظرش بسى طولانى مى نمود، مى شنود:

آرىاى حرّ! خداوند توبه ات را پذیراست .

حرّ آهنگ حرکت مى کند...

از اسب فرود آىو دمى بیاساى و ساعتى استراحت کن .

پاسخ مى دهد:

پیش روى تو، سواره باشم بهتراست تا آنکه پیاده . سوار بر اسب با اینان پیکار مى کنم و سرانجام هم بر زمین فرودخواهم آمد.
امام :

هرچه مى خواهى بکن که آزادى .

حرّ، بدون آنکه ازاسب فرود آید، براىقبول شدن  توبه اش ، به میدان مى رود. درراه به انتخاب بزرگى که کرده و خود را ازهیچ  تاهمه  رسانده است ، مى اندیشد.به یاد مى آورد لحظه اىرا که از کوفه خارج مى شد تا به سوى حسین آید و به فرمانامیرکوفه  راه را بر او بگیرد و مانع از ادامه پیشروى شود، از پشت سرندایى شنید که

بربهشت جاودان بشارتت باد اى حرّ!.

به پشت سر نگاه کرد تا صاحب صدا را بشناسدو... کسى را ندید، با خود گفت :

من به سوى جنگ و درگیرى با حسین وبستن راه بر او مى روم این بشارت به بهشت ،چه معنایى تواند داشت ؟ .... 

و اینک مى بیند کهآن سروش غیبى که آنگاه ، به بهشت مژده اش مى داد درست بوده است واو در راه تحقق آنبشارت است و تا رسیدن به آن هدف ، بیش از چند گامى فاصله ندارد.

در مقابل ارتش وسپاه دشمن مى ایستد، لشکریانى که تا چند لحظه پیش تر، خود،فرماندهى گروه هزار نفرىآنان را به عهده داشت و سربازان مطیع فرمانش ‍ بودند، دراین حال ، حرّ چه احساسىدارد؟ و نیز، سپاه کوفه که فرمانده خود را پیوسته به اردوى حسین علیه السّلام  مىبینند که اینک براى نبرد با آنان قدم در رزمگاه مى نهد، چه احساسى دارند؟ به سختى مىتوان این را ترسیم و تصویر و حتى تصور کرد. اوتولدى تازه یافته و چهره تازه اى بهخود گرفته است و مى خواهد خود را در این چهره نوین ، به همه نشان دهد و آنچه را کهشده  است ، در معرض لمس و درک و دیدِهمگان دوست و دشمن قرار دهد و اعلام کند کهحرّاست وآزاد.

رو در روى سپاه کوفه مى ایستد و مى گوید:

اى کوفیان ! ننگ ونفرین بر شما و مادرانتان ! این بنده شایسته خدا را دعوت نمودید وآنگاه که به سوىشما آمد، پیمانها را از یاد بردید و محاصره اش کردید و سرزمین پهناور خدا را بر اوتنگ ساختید که خود و خاندانش جایگاه امنى نداشته باشند و اینک دردست شما همچوناسیران ، گرفتار است و از نوشیدن آب فرات که حتى حیوانات این صحرا آزادانه از آن مىنوشند محرومش ساختید، چه بدرفتارى داشتید با ذریّه پیامبر!خداى ، در قیامت سیرابتاننکند....

سپاه کوفه شنیدن این سخنان را که همچون تازیانه بر روحشان مىنشیند و عذابشان مى کند، تاب نمى آورند، با پستى و دنائت تمام ، به سویش باران تیرمى بارند.

و حرّ در حال حمله ، این حماسه را بر زبان فریاد مى کند:

من، حرّ و زاده حرّم ، دلاور و شجاعم ، نه ترسى دارم تا پا به فرار گذارم و نه هراسىاز شمشیرهاتان ، مى ایستم و به خداى سوگند! تا نکشم کشته نمى شوم و پیش مى روم و بازنمى گردم ، ضربتى مى زنم که دو نیمتان کند و هرگز از نبرد با شما این سپاه پست وفرومایه دست برنخواهم داشت ....

شمشیرى برهنه که برق مى زند و از آن مرگ مىبارد، در دست اوست ، به همراهى زهیردیگرى از یاران امام نبردى پرشورو دلیرانه مى کند و گروهى از نفرات دشمن را به هلاکت مى رساند.

پیاده نظام  سپاه کوفه ، از هر سو بر او مىتازند و او در این نبرد، بر زمین مى افتد، پیکرش را به سوى اردوگاه امام مى آورند. حسین به بالین او مى آید و در حالى که حرّ، رمقى در تن دارد، امام چهره او را مىنوازد و پاک مى کند و در همین دم مى فرماید:

تو همانگونه کهمادرت ، تو راحرّنامیده است ، حرّ و آزادى ، توحرّى ، هم در این سرا و هم در سراى آخرت .

/ 3 نظر / 26 بازدید
سحر عزیزی

سلام. وبلاگ واقعا جالبی داری.خیلی مشتاقم تبادل لینک انجام بدیم.لطفا وبلاگ منو با اسم "نما دانلود" لینک بفرمایید.راستی بعدش بگید وبلاگتون رو با چه اسمی لینک کنم.بیصبرانه منتظر لطفتون هستم.امیدوارم در آینده روابط بهتر و بیشتری با همدیگه داشته باشیم. با تشکر فراوان. http://iraniatakdownload.mihanblog.com

www.sekoya.ir

سلام وبلاگت رو ديدم خيلي جالب و زيباست. دستت درد نکنه اگر افتخار میدی تو هم یه سری به وب من بزن. لطفا نظرت رو راجب وبم بده. ممنون www.sekoya.ir

jahanshahpour

سلام خسته نباشی خدا قوت مطالب خوبی بود اما اگر همین مطالب را به روزتر واز دیدگاه اقا که مقایسه کردند حادثه عاشورا را با جامعه امروز بیان مکردید بهتر بود.