خاطراتی از زندگی علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه

2- ناراحتی به خاطر بچه گربه

می گفت آدم خودش باید حواسش جمع باشد و نظافت را رعایت کند تا سوسک و پشه به خانه اش راه پیدا نکنند. دخترش می گوید: «یک روز به دیدنشان رفتم. دیدم خیلی ناراحتند. علت را پرسیدم. خانم شان گفتند بچه گربه ای افتاده توی چاهک حیاط خلوت. ایشان از دیروز تا حالا پریشانند و همین طور راه می روند. نه غذا می خورند و نه استراحت می کنند. من خندیدم و گفتم برای بچه گربه ناراحتید؟ ایشان به گفتند بشر باید عاطفه داشته باشد. آدم بی عاطفه یعنی با قرآن دوست نیست. بالاخره کلی خرج کردند و چاهک را شکافتند تا بچه گربه را درآوردند».

3- به عشق همسر

همسرش که بیمار شد 27 روز تمام کار و زندگی اش را رها کرد و به طور شبانه روزی به او می رسید. بعد از مرگ او به عشقش وفادار بود و تاچهار سال هر روز می رفت کنار مزارش. بعد از آن چهار سال هم که فرصت کمتری داشت به طور مرتب دو روز در هفته (روزهای دوشنبه و پنج شنبه) سرمزار همسرش می رفت و امکان نداشت این برنامه را ترک کند. به شاگردش هم پولی داده بود تا به کسی بدهد و تا یک سال هر هفته در شب های جمعه در حرم حضرت معصومه (س) به نیابت از همسر مرحومش زیارتنامه بخواند. می گفت: «بنده خدا باید حق شناس باشد. اگر آدم نتواند حق مردم را ادا کند، حق خدا را هم نمی تواند ادا کند».

4- رشته عشق است و برگردن نکوست

خانه شان را چند بار عوض کردند: تبریز، نجف، شادآباد تبریز و بالاخره قم. آن هم در شرایطی که خانه شان در تمام این سال ها- به جز سال های حضور در شادآباد- محقر و کوچک بود و شرایط زندگی در غربت قم و نجف سخت و طاقت فرسا. آخرین بار که بساطشان را برداشتند و از زادگاهشان عازم غربت قم شدند، برای بچه ها سوال پیش آمد که چرا این قدر جابه جایی و سفر آن هم با این شرایط سخت؟! سید عبدالباقی (فرزند ارشد خانواده) که آن روزها پسرکی 14 ساله بود علت را از مادرش جویا می شود؛ «شب عید که موقع مسافرت نیست! در این هوای سرد تبریز بالاخره کجا می خواهیم برویم؟!» مادرش نگاهی به او کرد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، این دو بیت شعر را برایش خواند:
«رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ می کشد هر جا که خاطرخواه اوست
رشته برگردن نه از بی مهری است/ رشته عشق است و برگردن نکوست»

5- دختر امانت خداست

در صدا کردن خانم و بچه ها اخلاص خاصی داشت. حتی تا آخرین روز زندگی با همسرش هم او را با الفاظ سبک خطاب نکرده بود. همیشه «خانم» را همراه با نام او به کار می برد. غیر از هسمرش، به بچه ها هم احترام می گذاشت؛ مخصوصاً به دخترها. همیشه کنار اسم شان لقب «سادات» را هم بیان می کرد. می گفت حرمت دختر، مخصوصاً سیده باید حفظ شود. دختران امانت خدا هستند. هر چه آدم به آنها احترام بگذارد، خدا و پیغمبر خوشحال می شوند.
فرزند علامه می گوید: «رفتارش با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می کرد که گویی مشتاق دیدار مادرم است. ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم. به قدری نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که گمان می کردیم آنها هرگز با هم اختلافی ندارند. آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند».

6- حتی در دلم هم نگفتم...

خود علامه درباره همسرش می گوید: «در طول زندگی ما هیچ گاه نشد خانم کاری بکند که من حداقل دردلم بگویم ای کاش این کار را نمی کرد، یا کاری را ترک کند که من بگویم ای کاش این عمل را انجام داده بود! هیچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی یا چرا ترک کردی! مثلاً شما می دانید که کار من در منزل است و همیشه در منزل مشغول نوشتن یا مطالعه هستم. معلوم است که خسته می شوم و احتیاج به استراحت و تجدید قوا دارم. خانم به این موضوع توجه داشت. سماور همیشه روشن بود و بساط چای آماده! در عین حال که به کارهای منزل اشتغال داشت، هر ساعت یک فنجان چای می ریخت، در اتاق کار من می گذاشت و دوباره به دنبال کارش می رفت تا ساعتی دیگر. من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم؟»

7- به احترام خانم و بچه ها می ایستاد

اهل کمک در خانه بود. با اینکه همسرش اجازه نمی داد کوچک ترین کار خانه را انجام دهد و همیشه همه چیز را برای مطالعه، تحقیق و کتاب نوشتنش آماده می کرد اما علامه مردی نبود که اهل نشستن در اتاق و امر و نهی باشد. میهمان که می آمد، با هیجان می رفت کمک همسرش. همه کار می کرد؛ از مقدمات پذیرایی گرفته تا کارهای آشپزخانه. طوری کمک می کرد که خانم حتی یک لحظه از میهمان داری و پذیرایی احساس خستگی نکند. در خانه، مهربان بود و هر وقت به هرچیزی نیاز داشت خودش می رفت و می آورد. به اهل خانه خیلی احترام می گذاشت. خیلی وقت ها وقتی که خانم یا یکی از بچه ها وارد اتاق می شد، بلند می شد و به نشانه احترام، تمام قد می ایستاد.

8- دیگر جلسه خصوصی است

ساعت های ابتدایی شب ویژه خانواده بود؛ بگو و بخند و گفت و گوهای معمول خانوادگی. بعد ازظهر تا شب را می گفت دیگر جلسه خصوصی است؛ بیایید بنشینیم حرف بزنیم و می گفت این ساعت (نشستن با اهل خانه) بهترین اوقات من است و تمامی ناراحتی هایم را برطرف می کند. برای بچه ها از خاطراتش و مسائل روز می گفت، شوخی می کرد، برایشان شعر می خواند، نقاشی یادشان می داد و برایشان سرمشق می نوشت؛ مثل همه مردان خانواده اما با یک فرق اساسی. هیچ کدام از حرف ها، خاطرات، حکایت ها و شوخی هایش بی هدف نبود. سعی می کرد آموزه های دینی و خانوادگی اش را در همین ساعت های دورهمی و طوری که بچه ها را دلزده نکند، به صورت غیرمستقیم یادشان بدهد. شاید برای همین است که بچه های علامه، همیشه از هم صحبتی کودکانه شان با پدر خاطره خوشی دارند.
منابع
1. احمد لقمانی، علامه طباطبایی، تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر
2. نجمه سادات طباطبایی، دختر علامه، گفت و گو با مجلات بشارت
3. کتاب یادها و یادگارها
4. خاطرات سیدعبدالباقی طباطبایی، پسرعلامه، بنیاد شهید قدوسی
5. نکته هایی از زندگی خانوادگی علامه طباطبایی، غلامرضا گلی زواره، مجله پیام زن، شماره 56
نشریه همشهری آیه شماره 4/مرداد 91

/ 0 نظر / 120 بازدید